گفت : « ميداني ؟»
گفتم : « نه . »
گفت : « رفتگر حتي جلوي در خانههاي گلي ،كوچههاي خاكي را هم جارو ميكند .»
گفتم : « اگر ماهيانهاش را قطع كنم ديگر جلوي در خانه من را جارو نميكند.»
پنج شش ماه پيش يه داستان نوشتم بنام الياس .
اين اسم توي داستانم خوب نشسته بود ولي بعد از پخش سريال « اغماء » و به گند كشيدن اسم الياس ، تصميم گرفتم اين اسم رو عوض كنم . اگر اسمي به ذهنتون ميرسه كه به همين زيبايه ، لطفا پيشنهاد بديد.
نامزدهاي كتاب سال دفاع مقدس اعلام شده و مصطفي مستور با كتاب « دويدن در ميدان تاريك مين » هم در بين نامزدها ميباشد . نتيجه نهايي روز 24 آبان ماه اعلام ميشود .
من خيلي خوش سليقه هستم . اولين مردي رو كه پسنديدم ، دراكولاي برام استوكر بود . اشتباه نكنيد ، منظورم خود دراكولا است نه بازيگر آن .
تا حالا هم كسي نتونسته جاي اونو بگيره .
از من خوش سليقهتر سراغ داريد ؟
نه خدايش داريد ؟
دلم به اندازه تمام دنيا گرفته.
نه ميتونم بنويسم ،
نه ميتونم كتاب بخونم ،
نه ميتونم براي روزهاي آينده نقشه بكشم ،
نه ميتونم به نصيحتهاتون گوش كنم .
حتي ديگه نميتونم الكي بخندم و نقش آدمهاي شاد رو در بيارم .
هيچ روزنهاي براي فرار از خودم نيست .
سكوتم رو نميتونم بشكنم .
تلخِ تلخم .
حاليته !
غروب جمعه است و عجيب اين شعر اخوان ، وصف حالم .
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا ، وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گردِ بام و درِ من
بيثمر ميگردي .
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و ديار – ياري ،
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ،
برو آنجا كه ترا منتظرند .
قاصدك !
در دل من همه كورند و كرند .
دست بردار ازين در وطنِ خويش غريب .
قاصد تجربههاي همه تلخ ، با دلم ميگويد
كه دروغي تو ، دروغ ؛
كه فريبي تو ، فريب .
قاصدك ! هان ، ولي . . . آخر . . . ايواي !
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي !كجا رفتي ؟ آي . . . !
راستي آيا جائي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جائي ؟
در اجاقي – طمع شعله نميبندم – خردك شرري
هست هنوز ؟
قاصدك !
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند .
آب رو به آب انبار يزيد سپردي و رفتي ، يزيد .
دلت مياد بدون من توي جشن Halloweene شركت كني ؟
ديوونه دو نوعه .
يكيش كه مشخصه ، زنجيريه . خودش داد ميزنه كه ديوونه است و تو ميدوني كه بايد بهش نزديك نشي .
اون يكي به ظاهر بيآزاره .بخاطر همينم خيلي خطرناكتر از نوع اوله . چون وقتي ميبينيش، نمي فهمي ديوونه است .
من از نوع دوم هستم .
مواظب باش ! فاصلهات رو با من حفظ كن.
ميروم به سالهاي گذشته ، من و پسر همسايه ، كنار هم، روي راهپلههاي خانه نشستهايم .
پسر بيپروا نگاهم ميكند . نه از روي كنجكاوي بل از روي شهوت . من خجالت ميكشم و چشمانم را به زمين ميدوزم .
اما بالغ درونم مثل پسر زل زده اما نه از روي كنجكاوي.
پدر ميآيد و دستي به سرم ميكشد . سرم را بلند ميكنم و به چشمانش كه پر از تحسين است نگاه ميكنم . پدر سرش را با غرور بالا ميگيرد و با اطمينان از من دور ميشود ، بدون اينكه متوجه بالغ درونم باشد كه چشم از چشم پسر بر نميدارد .
با امروز ميشه سومين جلسهاي كه وارد اين جمع شدم ، كاري نداشته باش كه كيا هستند و جاش كجاست .
اين رو ميخوام بگم كه تكتك بچهها را دوست دارم . هم خودشون رو هم داستانهاشون رو هم نقدهاشون رو .
همه انرژي مثبت ميدن .
همه ماهاند .