تبليغاتX
خلوت لیلا
یاداشتهای شبانه من.
 

گفت : « مي‌داني ؟»

گفتم : « نه . »

گفت : « رفتگر حتي جلوي در خانه‌هاي گلي ،كوچه‌هاي خاكي  را هم جارو مي‌كند .»

گفتم : « اگر ماهيانه‌اش را قطع كنم ديگر جلوي در خانه من را جارو نمي‌كند.»

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 3:35  توسط لیلا  | 

 

پنج شش ماه پيش يه داستان نوشتم بنام الياس .

اين اسم توي داستانم خوب نشسته بود ولي بعد از پخش سريال « اغماء » و به گند كشيدن اسم الياس ، تصميم گرفتم اين اسم رو عوض كنم . اگر اسمي به ذهنتون مي‌رسه كه به همين زيبايه ، لطفا پيشنهاد بديد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:55  توسط لیلا  | 

 

نامزد‌هاي كتاب سال دفاع مقدس اعلام شده و مصطفي مستور با كتاب « دويدن در ميدان تاريك مين » هم  در بين نامزدها مي‌باشد . نتيجه نهايي روز 24 آبان ماه اعلام مي‌شود .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:28  توسط لیلا  | 

 

من خيلي خوش سليقه هستم . اولين مردي رو كه پسنديدم ، دراكولاي برام استوكر بود . اشتباه نكنيد ، منظورم خود دراكولا است نه بازيگر آن .

تا حالا هم كسي نتونسته جاي اونو بگيره .

از من خوش سليقه‌تر سراغ داريد ؟

 نه خدايش داريد ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 19:19  توسط لیلا  | 

 

 

دلم به اندازه تمام دنيا گرفته.

نه مي‌تونم بنويسم ،

 نه مي‌تونم كتاب بخونم ،

نه مي‌تونم براي روزهاي آينده نقشه بكشم ،

نه مي‌تونم به نصيحت‌هاتون گوش كنم .

حتي ديگه نمي‌تونم الكي بخندم و نقش آدم‌هاي شاد رو در بيارم .

هيچ روزنه‌اي براي فرار از خودم نيست .

سكوتم رو نمي‌تونم بشكنم .

تلخِ تلخم .

حاليته !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 9:58  توسط لیلا  | 

 

غروب جمعه است و عجيب اين شعر اخوان ، وصف حالم .

 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟

از كجا ، وز كه خبر آوردي ؟

خوش خبر باشي ، اما ، اما

گردِ بام و درِ من

بي‌ثمر مي‌گردي .

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديار و ديار – ياري ،

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ،

برو آنجا كه ترا منتظرند .

قاصدك !

در دل من همه كورند و كرند .

 

دست بردار ازين در وطنِ خويش غريب .

قاصد تجربه‌هاي همه تلخ ، با دلم مي‌گويد

كه دروغي تو ، دروغ ؛

كه فريبي تو ، فريب .

 

قاصدك ! هان ،  ولي . . .  آخر . . . ايواي !

راستي آيا رفتي با باد ؟

 با توام ، آي !كجا رفتي ؟ آي . . . !

راستي آيا جائي خبري هست هنوز ؟

مانده خاكستر گرمي ، جائي ؟

در اجاقي – طمع شعله نمي‌بندم – خردك شرري 

 هست هنوز ؟ 

 

قاصدك !

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي‌گريند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 14:42  توسط لیلا  | 

 

آب رو به آب انبار يزيد سپردي و رفتي ، يزيد .

دلت مياد بدون من توي جشن Halloweene شركت كني ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:10  توسط لیلا  | 

 

ديوونه دو نوعه .

 يكيش كه مشخصه ، زنجيريه  . خودش داد مي‌زنه كه ديوونه است و تو مي‌دوني كه بايد بهش نزديك نشي .

 اون يكي به ظاهر بي‌آزاره .بخاطر همينم خيلي خطرناكتر از نوع اوله . چون وقتي مي‌بينيش، نمي فهمي ديوونه است .

من از نوع دوم هستم .

مواظب باش ! فاصله‌ات رو با من حفظ كن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:30  توسط لیلا  | 

 

مي‌روم به سال‌هاي گذشته ، من و پسر همسايه ، كنار هم، روي راه‌پله‌هاي خانه نشسته‌ايم .

پسر بي‌پروا نگاهم مي‌كند . نه از روي كنجكاوي بل از روي شهوت . من‌ خجالت مي‌كشم و چشمانم را به زمين مي‌دوزم .

اما بالغ درونم مثل پسر زل زده اما نه از روي كنجكاوي.

پدر مي‌آيد و دستي به سرم مي‌كشد . سرم را بلند مي‌كنم و به چشمانش كه پر از تحسين است نگاه مي‌كنم . پدر سرش را با غرور بالا مي‌گيرد و با اطمينان از من دور مي‌شود ، بدون اينكه متوجه بالغ درونم باشد كه چشم از چشم پسر بر نمي‌دارد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:48  توسط لیلا  | 

 

با امروز ميشه سومين جلسه‌اي كه وارد اين جمع شدم ، كاري نداشته باش كه كيا هستند و جاش كجاست   .

اين رو مي‌خوام بگم كه تك‌تك بچه‌ها را دوست دارم . هم خودشون رو هم داستان‌هاشون رو هم نقدهاشون رو .

 همه انرژي مثبت ميدن .

همه ماه‌اند .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:35  توسط لیلا  |